برگ پاييزي


شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست
درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه
بر خلاف همه که می گن عشق:
دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است
من می گم عشق:
نفرت,دورشدن,بریدنه
حتماً می گی چرا؟
نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی
که چرا دیر فهمیدی
نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی
یعنی پایانی نداره و بی نهایته
بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره
ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره
پيمان
سپاسگزاری مي كنم از همه دوستاني كه لطف داشتن و دارن و در
وبلاگ من همیشه نظر میدن.

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیچ گاه
جدی نگرفتی که صبحگاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم
را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من
در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با
رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده
بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کند و
شبانگاهان ماه نقره فام، رخ می کشد در آسمان خیالت.....اما دیگر
سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین
واسم به جز قفس نیست......
سلام.....
۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!
-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش
داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می
بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه
دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دویی.....نگاه میکنی و......

زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره ی آسمون
قلبشی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اونو
داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و
و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که
کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه :
وقتی گفتم عاشقتم ، معنای عشق رو نمی فهمیدم ،
، کور بودم ، بچه بودم ،
....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه
کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......
نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
دیدم آخر قصه ام
تازه اون لحظه بود که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و
شدن همه ی فکر و ذکرم
منو حسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن
بدون اینکه به فکر آخر و عاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...
آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم
اونم اینه که:
برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش دارم
دوستدار شما پیمان کلانتری

تو بگو چگونه باور كنم ؟!
از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت .
يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه
هر لحظه يادش در خاطر من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي
نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من
و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه نگاهش
را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام
راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است
از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز .
چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي
آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش
را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك
، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ،
قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه
فراموشت كنم ؟! چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت
را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!
وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم مي دادي
. اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو
مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب
تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات
از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي
نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به
مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي
شنهاي ساحل نيفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام
آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم
از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه
دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك
، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي
كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از
من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي
نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!
چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده
سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت ؟!
چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي ا
و را بربايد ؟!
تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!
... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،عشق هم مي آفريند ؟ هميشه
پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت
شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، فاصله است و دوري ، فرار است
،فرار از خود ،فرار از او ،فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار
تاريك تنهايي روح !

.
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،خود
خود عشق است ولي همانند دوندهاي كه يك كفشش از پا در مي آيد
لنگ زدم ،ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به
من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين
انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب
حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين
فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از
حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم
كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ، يك نفس در
ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش
دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل
روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای
همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی توی
گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی
که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری
اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس ....
تمام روزهایی که تنها بودی رو با خیالش حرف زدی اما الان که
می بینیش حرفی نداری.....
درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی با دستایی که یخ کرده ......
تنها اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی
ایستادی که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما
الان تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی وقته براش غریبه ای......
بازم قلبت تند تند میزنه ..............
آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار به چشماش
میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو دنبال پاهات میکشی و
این آخر ماجراست .....
میترسم .
میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها... از آدمها میترسم .
از آنکه با من مینشیند و برمیخیزد .
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگوید .
از دوستنمایان ...
از آنکه دوست مینماید میترسم .
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا
میبافند ...
سالهاست که میترسم.
از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت.
به خلوتِ خالی از چشم
میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند …
میگویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن
دل .
تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پیامبری میزیستم ، از ترسهایم میپرسیدم و از
عقوبتکشیدنم.
کاش ناگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از
کجاست !
یکی از دوستانم ــ آن سالها میگفت:
- فکر کن حالا ! حتماً گناهی کردهای، توبه کن از گناهانت!
من فکر میکردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
خدای من مثل خدای آنها سختگیر نبود که از من کارهای سخت
بخواهد
مادرم همیشه میگوید : هر چه به ما میرسد، هر چه به ما
میدهند، هرچه که میگویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک
جایی از ما پرسیدهاند و بلهاش را گرفتهاند.
از من هم پرسیدهاند ؟
یادم نمیآید ... !
و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش.
......
من میترسم از این همه دروغ ... از تزویر .
میترسم از متنعّم بیدرد که نفَس از گرما میآورد و لب به نصیحت و
شماتت میگشاید.
حتی از تو...
راستی ای چشمهای ناآشنا ! تو که ترسهایم را میخوانی... تو
کیستی؟
کیستی ای چشمهای پنهان ؟
از تو هم میترسم .
اما گاهی میخواهم به تو بگویم.
همهی ترسهایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.
شاید دستهایت را گشودی...
شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.
ای مخاطب ناآشنا !
شاید دستهایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستارهای
چیدی .
... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
پیمان
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند


من به خودم رسيده ام ....
به يك باور بيست و پنج ساله ی گنگ مبهم
و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام
و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!
( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه
چرا انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)
من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و
تمام كارهاي تكراري ديروز را انجام مي دهد
مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....
من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند
كه آن چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد
اما.....
من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت
هم فرصت پيدا مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم
نمي دانم كه حرف حسابش چيست!!!
من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ
را به هر چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش
مثل قلب يك گنجشك مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت
نكند ...
من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....
و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ
قبرم و قطره اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي
به زمين بچكد ....
و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام
و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا
به كجا بايد برسم ؟؟؟
احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....
آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ...


مرا اینگونه بنگر آسمان



است! اين پاييز 







بيگانه را به خانه را نده ٬ او به قصد غارت آمده است ...
با سپاس پیمان

نمی دونم چرا ٬ ولی هيچ وقت نتونستم یه متن برای خداحافظی با تو بنويسم ٬ منی که اينهمه متن نوشته ام ٬ برای خداحافظی اينهمه آدم ٬ منی که اينهمه قلم به دست گرفته ام و از احساسات دو تا آدم نوشته ام ٬ حالا ٬ حالا که وقتشه ٬ برای نوشتم يه متن که لايق رفتن تو باشه ٬ انگار تمام کلمات رو گم کرده ام .
می دونی ٬ شايد علتش اين باشه ٬ که هيچوقت من و تو ٬ با هم خداحافظی نکرديم ٬.
به هيچ وجه نمی خوام از گذشته بگم ٬ و از اينکه چی کارها کرديم و نمی دونم هزار تا چيز ديگه و نمی خوام که چشمهات گريون باشن. فقط يه چيزی بود که فکر می کردم ممکنه يادت بره ٬ اوومدم اينجا ٬ تا اوونو بنويسم ٬ تا مثل يه امضاء ٬ يه نشونه ٬ يا يه يادآور که هميشه يادت می اندازه که می ترسيدم چی رو فراموش کنی ٬ توو اين خونه شايد ابدی ٬ تا ابد برات بمونه ٬ تا چه باشم و چه نباشم هی بهت بگه فراموش نکنی ...
تو که از پيشم رفتی ٬ نميدونستم بايد شاد باشم يا غمگين ٬ بخندم يا گريه کنم ٬ ميدونی هم خنديدم ٬ هم گريه کردم ٬ هم شاد بودم ٬ هم غمگين ٬ ولی غمگينی ام ٬ يا اشکهام مثل يه قطره بودند تو يه دريا .
از اينکه ديدم شادی ٬ از اينکه ديدم زندگی ات رو شروع کردی ٬ از اينکه می ديدم قدرت جداشدن از من رو داری ٬ يا از اينکه می ديدم ٬ ديگه نمی گی من تنهائی رو ترجيح ميدم ٬ بال در آوردم و بايد آخرين چيز رو بهت می گفتم تا با خيال راحت بري ٬ تا فراموش نکنی و بری ...
*پشت سرت ٬ يه عالمه دعای خوب هست ٬ يه عالمه آرزوی خوشبختی ٬ يه عالمه آرزوی سلامتی و موفقيت . فراموش نکنی اگه خوشبخت بشی خوشبخت ميشم ها ... فراموش نکنی که هرکس سرنوشت خودشو داره ها ... فراموش نکنی هرکی ٬ بايد تا می تونه تلاش کنه تا خوشبخت بشه ها ... فراموش نکنی وقتی يه آدم اينهمه دعا پشت سرش داره ٬ بايد خيلی مواظب باشه ها...
از تو هيچی توو دلم نيست ٬ جز علاقه ای که بهت دارم ٬ نگرانی که به خاطر آينده ات دارم ٬ و هرچی دعای خوب که توو دنيا هست ٬ هم برای تو ٬ هم برای بی اف خوشبخت ات.
هنوز صبح ها ساعت ۶ ٬ وقتی بيدار ميشم ٬ مثل هميشه ٬ خيلی ها رو دعا می کنم ٬ و بهت گفته ام که تنها دعام برای تو چيه ٬ نه ؟ خوشبختی ات ٬ خوشحالی ات و اينکه ديگه هيچ روزی نرسه ٬ که مثل بعضی روزهايی که با هم گذرونديم ٬ بهم ريخته باشی.
همين.
دلنگرونی های يه عاشق ٬ همين بود که خووندی ٬ اينرو فراموش نکن که من ٬ از تمام مدتی که باهات بودم فقط خاطره هايی يادم مونده که تو لبخند رو لبهات بوده ٬ اون کافی شاپ ٬ اون خيابون که تووش از نقشه خونه ها حرف ميزدی ٬ اون یادگاری هایی که بهم دادی٬ اون شوخی هایی که باهام می کردی٬اون فرشته کوچولو که وقتی عکسهاشو نگاه می کنم انگار تورو جلوی روز می بينم ٬ اون روز تابستونی که فقط چند لحظه با هم بودیم و با این سرعت گذشت ٬ ... اوووووو ..... اين خاطره های خوب تمومی ندارن...
دوستت دارم ٬ مثل روز اول

داغ یه عشق
گفتی واسم نامه نده می خوام فراموشت کنم
پا نذاری تو تنهاییم ، می خوام سیاپوشت کنم
بازم یه حرفی نزنی که توش بگی دوست دارم
خواستم توی دلت فقط ، داغ یه عشقو بذارم
هنوز واست زود بگی عاشق و دیوونه شدی
می خوام یه روز ببینمت ، که خرد و ویرونه شدی
یه عمره تو خواب می بینم ، پری قصه هام شدی
می خوام کنار تو بیام ، عروس غصه هام شدی
هزار تا آرزو دارم ، می خوام به اونها برسم
دیگه نگی عاشقتم ، هنوز واست دلواپسم
این روزا ما دل نداریم ، هر چی میگم نقشمونه
یه روز یه دل داده میشیم ، فردای اون روز دیوونه
گفتی دلت فروشیه ، می خوای بگی پول بده پاش
ما وسعمون نمی رسه ، داشته باشیم عشق و نگاش
اگه هزار تا شعر ناب ، تو هر ترازو بذاری
کسی واسش پول نمی ده ، شب واسمون نون بیاری
این روزا عاشقی فقط واسه ی وقط کشی شده
هر کی بخوا تفریح کنه ، عاشق شدن روی مده
بازم نیای نامه بدی ، که توش بگی دوست دارم
من به کسی دل نمی دم ، چشمامو رو هم می ذارم

اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند.
یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه می کنی و من دوباره
در برزخ باورهایم گم می شوم
من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی از تنهایی می کشند
بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم.
باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اندنیست دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی استمن با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم و می دانم که
رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم
تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست های مهربانت.
من اکنون تباه شدنم را در لحظه های عاشق شدن تو برای دیگری می بینم
همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه بودی.
من بر فراز تپه های همیشه سبز ایستاده ام آنجایی که لحظه های دلسپردن مان
آغاز شد، آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند.


يادمه روز اول قول داديم به هم كه همديگه رو تنها نذاريم ، قول داديم به هم
دروغ نگيم ، قول داديم همديگه رو دوست بداريم تا وقني كه مر گ ما رو از
هم جدا كنه . قول داديم مال هم باشيم من مال تو و تو مال من.
گفتي قلبم تا ابد خونه توست ، گفتي دوسم داري خيلي زياد. خيلي زياد . خيلي زياد.
كجا رفت يه دفعه اون همه حرف و حديث ، اون همه قول و وفا، اون همه مهر
و محبت. كجا رفت ؟ كي اومد يه دفعه رويامونو دزديد و برد . برد و ديگه پس
نياورد . كي اومد. كي خواست كي اجازه داد ؟
مي دوني ميدونم كه تو مقصر بودي نه من. تو عهد شكن بودي . تو بي وفا .
تو يه دروغگو
و من پسر مهربان دلشكسته كه در تنهايي مرد. ميسپارمت به خدا با همه
بي مهري هات .
God bloss you